تبليغاتX
شعر و غزل عاشقانه


شعر و غزل عاشقانه

!درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده

اگه بعد از مرگم سنگ قبرم و گذاشتن جلوی تو، چی روش می نویسی؟

(هر چی دوست داری جواب بده! شعر، فحش، نظر، دعا، نصیحت، التماس، طلب مغفرت، یا هر چیز دیگه ای که دوست داری روی سنگ قبرم باشه. فقط خواهش می کنم نظر بده.)

ممنون

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 16:34درد دل های معظمه| |

به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم


نــــــــان را تو ببر


که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه


نمــــــــــک را بگذار برای من


می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:41درد دل های معظمه| |

من زنم!

و به همان اندازه از هوا سهم می برم

که ریه های تو...


دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی!

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمت می آید...

تأسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم...



سیمین دانشور

به مناسبت روز زن...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:58درد دل های معظمه| |

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
غروب چهارشنبه
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی ایینه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس ایینه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجای سه شنبه ای
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته ایینه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگو.
..

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 14:15درد دل های معظمه| |

هميشه در حالي که يه عالمه حرف بيخ گلوت چسبيده...

يه عالمه اشک توي چشماته...

يه عالمه حسرت توي دلت تلنبار شده...

بايد بگي:

خب...

خداحافظ ...!

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:17درد دل های معظمه| |

بــه بـــــودن هـــا ، دیـــر عـــادت کن... !

و بــه نبــودن هـا ، زود ...!

آدم هــا ، نـبودن را بهـتر بلـدنـــد !!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:33درد دل های معظمه| |

 

هیچ گاه به کوچه بن بست

ناسزا نگو !

رنج ِ بن بست بودن

برایش کافیست ... !

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 15:3درد دل های معظمه| |

دلم تنگ شده…
دلتنگم..
دلتنگ بازی در حیاط خانه پدر بزرگ
دلتنگ بوی اتش بازی دزدکی
خط و نشانهای مادر… چشم غره پدر
دلتنگ بوی پلی کپی برگه امتحانی و پاک کن عطری
دندان شیری هما…ابگوشت لذیذ امین و اکرم
پیراشکی دکه مدرسه..سرودهای سر صف
همیشه زخم شدنهای سر زانو..هیجان گرفتن کارنامه…امضا ولی پایین نمره امتحان
دلم بد جور تنگ است
برای اولین نگاه
اولین قرار
اولین بوسه
حکم بادبادکی را دارم که روی بلندترین ساختمان شهر گیر است
اسمان صحنه جولانگاهش است ولی توان اوج ندارد
دلم میخواهد باد از بین تک تک یاخته هایم بگذرد
در موهایم چنگ بزند
طوری بر صورتم بوزد که مجال نفس کشیدن را بگیرد
اخر…
دلم تنگ است....
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:4درد دل های معظمه| |

رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟

آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟

چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار

حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟

چون می روم به بستر خود می کشد خروش

هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟

آرید خنجری که مرا سینه خسته شد

از بس که دل تپید که راه فرار کو؟

آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟

وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟

آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟

آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،

رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت

در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟

گفتی که اختیار کنم ترک یاد او

خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:8درد دل های معظمه| |

سلام

فال دیشبم...

تا حالا فال به این قشنگی و دقیقی نگرفته بودم!!!

حافظ جون!

خیلی نوکرتم...

عجب زدی به هدف!

خیلی چیا برام روشن شد!

خیلی چیا!

خیلی ماهی!


بقیه ش
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:15درد دل های معظمه| |

به حلقــــه اش نگـاه كرد ؛

به عكـــس دخترش كه روی صفـحه گوشی بود...

به يك عمـــر زندگـی شرافتمـندانه...

امـــــا . . .

اندام دختر غــــريبه را بيشـــتر از همــه چيــــز پسـنديد... !




زر زیادی:

این پست کاملاً با منظور بود...


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:58درد دل های معظمه| |

من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب میترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند ، میترسم
...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:55درد دل های معظمه| |

باز هم بلند شو!

ایستادن کسی که زمینش زده اند

از کسی که به زور سر پایش نگه داشته اند

زیباتر است . ..

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:54درد دل های معظمه| |

سلام

می خواستم واقعا نیام.

ولی نمیشه!

زیادی به این وبلاگ عادت کردم.

مثه خیلی چیای دیگه ترک کردنش یه مقداری سخته!

یه روز می ذارمش کنار.

ولی اون روز کی باشه نمی دونم.

فعلا هستم...

علی یارتون

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 18:53درد دل های معظمه| |

وطن...

شبی دل بود و دلدار خردمند

دل از دیدار دلبر شاد و خرسند

که با بانگ بنان و نام ایران

دو چشمم شد ز شور عشق گریان

چو دلبر شور اشک شوق را دید

به شیرینی زمن مستانه پرسید

بگو جانا که مفهوم وطن چیست

که به مهرش دلی گر هست دل نیست

به زیر پرچم ایران نشستیم

و در را جز به روی عشق بستیم

 و در وصف وطن اینگونه گفتم

وطن خاکی سراسر افتخار است

که از جمشید و از کی یادگار است

وطن یعنی نژاد آریایی

نجابت مهرورزی با صفایی

وطن خاک اشوزرتشت جاوید

که دل را می برد تا اوج خورشید

وطن یعنی اوستا خواندن دل

به آیین اهورا ماندن دل

وطن تیر و کمان آرش ماست

سیاوشهای غرق آتش ماست

 وطن منشور آزادی کوروش

شکوه جوشش خون سیاوش

وطن نقش و نگار تخت جمشید

شکوه روزگار تخت جمشید

وطن فردوسی و شهنامه اوست

که ایران زنده از هنگامه اوست

وطن آوای رخش و بانگ شبدیز

خروش رستم و گلبانگ پرویز

وطن شیرین خسرو پرور ماست

صدای تیشه افسونگر ماست

وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی سرود رقص آتش

به استقبال نوروزی فره وش

 وطن چنگ است بر چنگ نکیسا

سرود باربدها خسرو آسا

وطن یعنی درختی ریشه در خاک

اصیل و سالم و پر بهره و پاک

وطن یعنی سرود پاک بودن

نگهبان تمام خاک بودن

وطن را لاله های سرنگون است

که از خون شهیدان لاله گون است

وطن شوش و چغارنبیل و کارون

ارس زاینده رود و موج جیهون

وطن خرم ز دین بابک پاك

وطن یعقوب لیث آرد پدیدار

و یا نادر شه پیروز افشار

به یک روزش طلوع مازیار است

دگر روزش ابومسلم به کار است

وطن یعنی صفای روستایی

زلال چشمه های بی ریایی

وطن یعنی دو دست پینه بسته

به پای دار قالی ها نشسته

وطن یعنی هنر یعنی ظرافت

نقوش فرش در اوج لطافت

وطن در هی هی چوپان کرد است

که دل را تا بهشت عشق برده است

وطن یعنی تفنگ بختیاری

غرور ملی و دشمن شکاری

وطن یعنی بلوچ با صلابت

دلی عاشق نگاهی با مهابت

 وطن یعنی خروش شروه خوانی

ز خاک پاک میهن دیده بانی

ز عطر خاک میهن گر شوی مست

کویر لوت ایران هم عزیز است

وطن یعنی بلندای دماوند

ز قهر ملتش ضحاک در بند

وطن یعنی سهند سرفرازی

چنان ستارخانش پاکبازی

مرا نقش وطن در جان جان است

همان نقشی که در نقش جهان است

وطن یعنی سخن یعنی خراسان

سرای جاودان عشق و عرفان

وطن گلواژه های شعر خیام

 پیام پر فروغ پیر بسطام

وطن یعنی کمال الملک و عطار

یکی نقاش و آن یک محو دیدار

در این میهن دو سیمرغ است در سیر

یکی شهنامه دیگر منطق الطیر

یکی من را زدشمن می رها ند

یکی دل را به دلبر می رساند

خراسان است و نسل سر بداران

زجان بگذشتگان در راه ایران

وطن خون دل عین القضاتست

نیایشنامه پیر هراتست

وطن یعنی شفا قانون اشارات

خرد بنشسته در قلب عبارات

 نظامی خوش سرود آن پیر کامل

زمین باشد تن و ایران ما دل

وطن آوای جان شاعر ماست

صدای تار بابا طاهر ماست

اگر چه قلب طاهر را شکستند

و دستش را به مکر و حیله بستند

ولی ماییم و شعر سبز دلدار

دو بیت طاهر و هیهات بسیار

وطن یعنی تو و گنجینه راز

تفال از لسان الغیب شیراز

وطن آوای جان می پرستان

سخن از بوستان و از گلستان

وطن دارد سرود مثنوی را

 زلال عشق پاک معنوی را

تو دانی مولوی از عشق لبریز

نشد جز با نگاه شمس تبریز

وطن یعنی سرود مهربانی

وطن یعنی شکوه همزبانی

وطن یعنی درفش کاویانی

سپید و سرخ و سبزی جاودانی

به پشت شیر خورشیدی درخشان

نشان قدرت و فرهنگ ایران

وطن شور و نشاط هستی ما

وطن میخانه ما مستی ما

وطن دار الفون میرزا تقی خان

شهید سرفراز فین کاشان

 کنون ای هموطن ، ای جان جانان

بیا با ما بگو پاینده ایران


مصطفی باد کوبه ای

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:59درد دل های معظمه| |

"شعر هایم برایت مغز بادام تلخیست که این روزها زیاد می خوری!

دلت را به هم میزند...

"ابروهایت" را درهم میکشی...

اما چرا مغز بادام تلخ است؟؟؟

...بماند

ریشه اش سوخت...

ریشه ات سبز  "...



از همه دوستای گلم که به این وبلاگ میومدن و باعث دلگرمیم می شدن واقعا ممنونم...

امیدوارم همیشه شاد و خرم و لبتون خندون باشه...

این آخرین پستیه که توی این وبلاگ می ذارم...

حلالم کنین.

به بزرگی خودتون...

از دخترخاله خوشکلم توی وبلاگ پرستوی مهاجر،

از وبلاگ همزاد آسمان که چه خاطره هایی برام باقی گذاشت...

امیدوارم صاحبش هر جا هست خوب و خوش سلامت باشه...

این وبلاگ و حذف نمی کنم، آخه یه وبلاگ داشتم که دفتر خاطراتم بود، حذفش کردم خیلی پشیمون شدم.

ولی این و حذف می کنم.

امیدوارم از پستایی که می ذاشتم خوشتون اومده باشه...

برام دعا کنین.

خیلی...

انتظار نماز و قرآن و آیات ندارم...

فقط وقتی این پست و خوندین،

از ته دلتون بگین:

"خدایا، مشکلش و حل کن...

خدایا! راحتش کن..."

همینقد کافیه...

از سرمم زیاده.

سال همه تون خوش...

یا علی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 17:31درد دل های معظمه| |

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی


مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی


مهر دستان تو دنبال دعایی می گشت


بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی


ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی


از همین نغمه تاریک مرا ترساندی


برلبت نام خدا بود – خدا شاهد ماست


بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی


دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت


عادتت را به غلط چرخه ایمان خواندی


قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود


تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی


جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست


من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟؟؟


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:17درد دل های معظمه| |

راهی ندارد جُز سُقوط

برگِ تنهایِ پاییزی...

وقتی می داند درخت...

عشقِ برگِ تازه ای را در دل دارد...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:0درد دل های معظمه| |

دمکراسی این نیست
که مرد نظرش را درباره ی سیاست
بگوید،
و کسی هم به او اعتراض نکند

دمکراسی این است که
زن نظرش را درباره ی عشق بگوید
و کسی هم او را نکشد!

سعاد الصباح
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:39درد دل های معظمه| |

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...


گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 10:0درد دل های معظمه| |

من تکیه داده ام به دری تاریک
پیشانی فشرده ز دردم را
میسایم از امید بر این در باز
انگشتهای نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که میخندید
بر طعنه های بیهده،من بودم
گفتم: که بانگ هستی خود باشم
اما دریغ و درد که "زن" بودم



نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 13:40درد دل های معظمه| |

راستی روسپی!

 از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو،

 زنی زنانگی اش را بفروشد

که نان در بیارد

رگ غیرت اربابان بیرون می زند

اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد

تا نانی بخرد

و یا شوهر زندانی اش آزاد شود

 این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش !

 تنت را حراج کن…

من در دیارم کسانی را دیدم

 که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان،

شرفت را شکر که اگر می فروشی

 از تن می فروشی

 نه از دین...

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 19:42درد دل های معظمه| |

آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم...!!!

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 18:50درد دل های معظمه| |

کـودکـی در مـن

بـه نمـاز آیـات مـی ایسـتد !

وقـتـی کـه...

یـاد تــو ...

دلـم را ...

مـی لـرزانـد ..

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 14:6درد دل های معظمه| |

ما موسیقی‌اش می‌نامیم
هم‏نواییِ دو تن را
تنِ تو
پیانویِ خوش آهنگی
که ضربِ لمسِ سر انگشتِ هیچ کس
نمی‌تواند آوایِ نازکَش را بشنود
و تنِ من
پیانیستِ کهنه کاری
که برایِ زیبا نواختن‏ات فرسوده شده

ما موسیقی‌اش می‌نامیم
زمزمه‌ی ذهنِ بی‏قرارم را
کلامِ ناگیرایی که خواننده‏ای بی تجربه
-که از رویِ کاغذ می‌خواند
ناشیانه بر نغمه‌یِ آهنگِ آغوشَت نشانده

ما موسیقی‌اش می‌نامیم
صدایِ آنچه سخت
مثلِ میخ می‌کوبیم
بر حفاظِ سکوتِ تن‌هایمان


"بهنود فرازمند"

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 12:13درد دل های معظمه| |

به من مجوز چاپ نمی دهند
می گویند داستانی که نوشتی قابل باور نیست!!
اما من فقط خاطراتم را نوشته ام...!!

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 15:19درد دل های معظمه| |

هدف وسیله را توجیه می کند

آنچنان که بغض من شانه های تو را...

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 18:36درد دل های معظمه| |

اینطور عادلانه نیست!

چشمانت را زمین بگذار

بیا دست خالی بجنگیم . . .

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 13:48درد دل های معظمه| |

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:52درد دل های معظمه| |

در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ دانشگاه تهران استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید "دقت عمل" داشته باشید و هم "رقت عمل". همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمیخورید و اخراج هستید!! سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند میگذارد توی دهانش و میمکد. و میگوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجوها شوکه میشوند و اعتراض میکنند ولی‌ استاد میگوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا دخترها غش میکنند، پسرها بالا میاورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد میکنند و میگذارند در دهنشان و میمکند.

استاد میگوید: هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید!!!!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 10:50درد دل های معظمه| |


Design By : Night Skin